دوباره سلام:)
ببخشید یه مدت نبودم...یه کم درگیر بودم:)))))))
ببخشید یه مدت نبودم...یه کم درگیر بودم:)))))))

سلام ای غروب غریبانه دل
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
سلام ای غم لحظههای جدایی
خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه
خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمیمانی ای مانده بی من
تو را میسپارم به دلهای خسته
تو را میسپارم به مینای مهتاب
تو را میسپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را میسپارم به رویای فردا
به شب میسپارم تو را تا نسوزد
به دل میسپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمه واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد
خداحافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ای سایهسار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نوبهار همیشه
این ایام رو به همه شما عزیزان تسلیت میگم!!!
میگویم: بابا چه لبخندی داره!
یونس با کمی تعجب و تردید میگوید: "به نظر من که اخم کرده!"
میگویم: "نه ! انگار از یک اتفاقی، چیزی، خیلی راضیه"
یونس میگوید: "میخواد یه چیزی بگه، یه حرف توی دهنشه"
میگویم: "داره به یه چیزی فکر میکنه، عمیق ... "
یونس میگوید: " آره، ولی از این زاویه خوشحالی توی نگاش نیست، غمگینه انگار"
مادر نفس زنان از راه میرسد و بطری آب را خالــی میکند روی قبـــر و با دلخــوری
میگوید: " بجنبین دیگه! الان سال تحویل میشه "
«ماهیها رو بذار توی ظرف و ببر سر میز. اون ماهی که بیشتر سرخ شده رو بذار واسه خودت! اگر خواستی یکی دیگه هم بهت میدم. اون زیتونها رو هم ببر. راستی خرما یادت نره، میگن بعد از ماهی باید خرما خورد. سبزی پلو رو بریز توی اون دیس بلوره.»
زهرا، سرخوش، نانهای بیات شده را که شبیه ماهی بریده بودمشان، توی ظرف پلاستیکی قرمز رنگ چید و گذاشت توی سفره و سریع برگشت و گفت:« آبجی، حالا زیتونها رو بده.»چشمهایش برق میزد دیگر حواسش به بوی ماهی خانهی همسایه نبود.Three sentences for getting
success:
1-Know more than other
2-Work more than other
روز دانش اموز رو به همه دانش اموزهایی که هنوز کوچولو
تشریف دارن و به اونایی گنده شدن تبریک میگم..
بزن دست قشنگ رووووووووووووو...
![]()

![]()
![]()

![]()
![]()
به سکوت آرام خانه کاغذی ات قسم که می دانم رویاهای تو به زیبایی خیالات من باورکردنی است. تو از سکوت من به باور عرفانی عشق رسیده ای. من از سکوت تو به نقطه نهایی ایمان رسیده ام. شاید نتوان درک کرد که گفته های ما از آن دنیای کاغذی که ساخته ایم، شنیدنی است. ولی می شود دست به کار شد و رنگ سبز به شاخه های خاکستری درختهای کاغذی کشید. من که نقاشی کردن می دانم. تو هم که نقاشی کردن می دانی. پس چرا دست به کار نمی شوی؟ وقتی بچه بودم، برایم آبرنگ نمی خریدند. می رفتم سراغ باغچه کنار رودخانه هر چه گلهای رنگی بود می چیدم و نقاشی می کردم. اگر کمی در باغ کاغذی کنار خانه کاغذی مان جستجو کنیم حتماً گلهای کاغذی دارد که رنگ قرمز عشق به باورهایمان بکشیم